تبليغاتX

JavaScript Codes منو تو
خداوندا

دستهایم خالی اند

       و دلم غرق آرزوها

           یا به قدرت بی کران یادستانم را توان بخش 

           یا دلم را از آرزو های دست نیافتنی خالی کن!

                                                                   ((کورش کبیر))




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:36 توسط :: ما ::

منوتو



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:14 توسط :: ما ::

به نام خدا

نمی دونم از چی بنویسم از هوای غم گرفته بنویسم یا از دل گرفته بی امان خودم.

با هر بغض آسمون دلش اشک می خواد و با هر فریاد و صدای ناله ی زمین مرگ.شدم بی تکلیف با این دل بی هوا!؟

یه روز عاشق می شه و هوار می کشه تا عالم و آدم بفهمن.فکر می کنه خوشبخترینه اما غافل از اینکه تازه اول بد بختیه!

به خودت بگو دل دیوونه حالا که تو عاشق شدی،دیوونه شدی یکی برات شد مقدس، پاک، زندگی ؛اون چی؟ اونم....؟؟؟؟

سر در گم می شه،دیوونه می شه هزار تا سوال بی جواب داره،آه       می کشه، ناله می کنه اصلا خوشبختی از یادش می ره.حالا می فهمه که بد بختی یعنی چی؟

یه روز فکر می کنه عاقله مثل یه مرد سینه رو می ده جلو می ره می گه دوست دارم اما وقتی فهمید که اینا همش تو قصه هاست تو این دنیا جز بازیچه بودن حرفی نیست عقل هم از هوشش میره.

می فهمه که آدما یا نمی تونن دوست داشته باشن یا نمی شه دوستشون داشت.

دل سنگشون فقط برای بازی گرفتن دل ساده ماست.

"دوست دارم" مثل یه سرگرمی شده؛ یه روز تو این دست، یه روز رو زبون اون، یه روز رو کاغذ یه روز هم روی یه قلب ناپاک.

واگرهم بشنون که دوستشون داری دیگه زندگیت به نابودی می ره.     می کننت یه برده پشت سرشون.تو التماسش می کنی اونم می گه بیا اما نمی گه تا کجا؟ تا کی؟ چرا؟

یه روز دیگه با خودش می گه دیگه بی خیال دنیا! راحب می شه. هیچ کس و راه نمی ده، یه تابلو می زنه قد آسمون ورود ممنوع. همه عالم و آدمو تو خدا می بینه،فقط با اون درد و دل می کنه، ازغم اون اشک میریزه.اما...!

نمی فهمه! چرا؟چرا اینطوری شد؟خدایا من که عالمو آدمو گذاشتم کنار پس این دیوونه چشه؟چرا آروم نمی گیره؟

اون وقته که می فهمه تنهایی فقط سهم خداست منوتو نباید چیزی ازش برداریم.

اینجاست که باید ناله کنه، داد بزنه،فریاد بکشه:

خدایا آدمی تو عشق لِه می شه ، نابود می شه،خورد می شه.اگر بی صدا زندگی کنه و فقط و فقط تنهایی رو بخواد می پوسه.

آدما هم جز شکستن و رفتن چیزی نمی دونن خدایا باید چی کار کرد؟

آسمون غم گرفته هم شد مثل دل من یه لحظه ابری،یه لحظه بارون پر ترنم ،یه لحظه هم قید همه چیزو می زنه و دلشو می ده به آفتاب اما الان اینقدر تنگ شده که حتی مثل این دل بیچاره اشک هم براش دوا نمی شه.

خدایا چی کار باید کرد؟

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:18 توسط :: ما ::

به نام خدا

امروز تصمیم بر این شد که در مورد ((منوتو)) بنویسیم اما هر چی که فکر می کنم فقط همین به ذهنم می رسه:  منوتو!

منوتوکه با ترنم هر لبخند خندیدیم و با هر لحظه اشک گریه کردیم. منوتویی که ثانیه ثانیه ی زندگیمون شد ما. از حضور بی وقفه غصه گرفته تا درد کمر شکن ناامیدی، از سکوت پرصدای لحظه تا انتهای من!

اون زمان که فقط یک نگاه سلام داد گمون نمی کرد که این من یه روزی با تو ما بشه.فکر نمی کرد که هر وقت دلش پینه ببنده،غم هاشو انبار کنه و روی هم بذاره تو با تمام وجود به دادش می رسی.

شکنجه دل بارون و فریاد بی وقفه سکوت هم نتونست جلوی ما بودن ما رو بگیره.

منوتو یعنی یک لحظه بارون که فقط حرفشو زمین می فهمه!

منوتو یعنی یک سکوت پر صدا.

همین!

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:2 توسط :: ما ::

یا لطیف

پر افکار مبهم توی این کوچه زار با  باد هم قدم شدم  تا شاید بتونم معنی زردی برگا رو بفهمم.یه قدم، دو قدم ، سه قدم....؟!اما هر چی بیشتر پیش می رم کمتر می فهمم.

 ترنم آفتاب تنم رو شستشو می داد. .اینقدر با من  خو شده بود که انگاردلش نمی خواد تنهام بذاره. خیالم راحت شد تنها نیستم.قدم که بر میداشتم برگهای زیر پام صدا می کردند خش!خش!

انگار ناله می کرد، نمی دونم از چی ،نمی دونم از کجا، اما امیدوار بود.بازم نمیدونم به چی؟

تا انتهای کوچه رفتم یک نگاه پر ازحسرت برگشتم به زمانه ؛چه زود این کوچه هم تموم شد.

اما حالا فهمیدم ناله برگ از چی بود.انگار با تموم وجود می گفت :

یه روز بند بند وجود سبزم واسه تو زندگی بود یه روزی نفس تو بدم.روزی که سبز بودم، روزی که اون بالا بودم. اما حالا که پیر شدم و خسته چقدر راحت زیر پا خوردم می کنی!

اما به روزگار امیدوارم چون همیشه بهاری است.

آری همیشه بهاری هست!

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:22 توسط :: ما ::

نه تو می مانی ، نه اندوه

 

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

 

به حباب نگران لب یک رود قسم

 

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

 

غصه هم خواهد رفت

 

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

 

لحظه ها عریانند

 

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 

تو به آئینه

 

                     نه

 

آئینه به تو خیره شده است

 

تو اگر خنده کنی آه از آئینه دنیا که چه ها خواهد کرد

 

گنجه دیروزت پر شده از حسرت و اندوه و چه حیف

 

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش

 

ظرف این لحظه و کیانی خالیست

 

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

 

غم که از راه رسید در این خانه براو باز مکن

 

تا خدا یک رگ گردن باقیست

 

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:40 توسط :: ما ::

به نام خدا

 

هر کجا باشی سکوت،دیده گویای توام

نه ندانم که کیستی تشنه بیمار توام

 

هر چه فریاد زدم بر دل افکار زمان

نرسید داد رسی، همه عمرحیران توام

 

خوب دانم که کبیری نه به اندازه تو

بس بدانم که بزرگی بر اسرار شبم

 

یاد تو غربت مواج جنون آدمیان

عشق شد حاکم  بی جان دلم

 

ناله سر دادم زهجران صبور

بی صدا گشت ترنم،خوف درمان توام




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:17 توسط :: ما ::

به نام خدا

شکسته افکاری دارم مبهم و بی چیز. بی گناهم به گناه بی گناهی.

خدایا به فریادم برس!

هر چه که ماندم بی زبان، طاقت نداشت این دل بی صدا، با سکوتم فریاد زدم که به کدامین گناه...!؟

سکوت بی سکون به دلم شد هوس!اشک شد جایگاه همیشگی دیده.

شکستم اما بی صدا،ریختم اما بی گناه، آب شدم باز هم بی هوا،لبم خاموش و اشکم فریاد.

در پی افسوس دل همه جا گستم و گشتم اما فقط فریادی بود در سکوت بی پروا.

من با کوله باری اندوه در دیاربی رنگی پی ترنم عمر می گشتم.

حال با چشمی بیمار ودل خسته از تو می پرسم

خدایا

به کدامین گناه...!؟




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:2 توسط :: ما ::

 

کشف خنده ی آفتاب شد آرزو

بگو که خواب است همه از این رو

 

چشم تو جای اشک آسمان شد

پس بده قلب خسته که آواره شد

 

بیمار شد خواب سنگین جدایی

تکرار این غم اندوه بی صدایی

 

بگذار بشکنم بی صدا و پر سکوت

ناله زار می گویم که شدم بی سار و سوت

 

التماس وار تو را تکرار می کنم هر روز

بگذار نباشم بیش از این بی غرور

 

بگذار بروم از این دنیای پر دروغ

شاید که دلم زنده شد با ترنم فروغ

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:4 توسط :: ما ::

من سوت و ساز این سرزمین بیدارم

 

به تاریکی قبرم چنانکه باید محتاجم

 

نگو که نگویم اینگونه چون جوان است روزگارم

 

گمان مبر به تراوت گونه ام سالهاست که مردارم

 

از شوروشر جوانی فقط خاطرات ساخته شد

 

بیا و بنگر به وجودم که چگونه خواستارم

 

اگر نوایی شنیدی ز وجود دل خندانم

 

مگو که شاد است او ، در خفا گریانم

 

به اسمان گریستم چنان به ابر عبوس

 

منم به گونه او همیشه نالانم

 

ساختم به گونه ی قبرم محفلی در زمین

 

که ارام گیرد ترنم دل خونبارم

 

نه قانع ام به سکوت سیاه دنیایی

 

چشم به راه مرگ شیرین ، در انتظارم

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط :: ما ::

کدهای خفن جاوا اسکریپت

JavaScript Codes